<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سفرنامه ها و مقالات موزه تاریخ شهر کرج</title>
	<atom:link href="http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.inkaraj.com</link>
	<description>این یک وبلاگ برای شرح سفر های و مقالات موزه تاریخ شهر کرج است که با کمک چند نویسنده مطالب بر روی آن قرار می گیرد .مطالب سفر ها اکثرا به صورت عامیانه و یا گاه به صورت طنز است</description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Apr 2010 17:45:48 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>انرژی ها حرف نمی زنند</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=214</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=214#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 17:26:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد اکبری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=214</guid>
		<description><![CDATA[روی نیم کت فلزی نزدیک رودخانه نشسته بودم .برای خالی کردن فشارها و انرژی گرفتن رفته بودم.
صدای رودخانه خیلی بد توی گوشم می پیچید .چه کوه بزرگی .چه درختای پیر و فرتوتی .گلهای زیبایی اطرافم رو احاطه کردند .آه .چرا اینا بوندارند. .با پاهام ماسه ها ی درشت روکه زیر پاهام بود بدون توجه جابه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روی نیم کت فلزی نزدیک رودخانه نشسته بودم .برای خالی کردن فشارها و انرژی گرفتن رفته بودم.</p>
<p>صدای رودخانه خیلی بد توی گوشم می پیچید .چه کوه بزرگی .چه درختای پیر و فرتوتی .گلهای زیبایی اطرافم رو احاطه کردند .آه .چرا اینا بوندارند. .با پاهام ماسه ها ی درشت روکه زیر پاهام بود بدون توجه جابه جا میکردم.باخودم فکر می کردم.نمیشد یه صندلی راحت تر بود.یا چی می شد زیر پاهام چمن کاری بود و می تونستم راحت تر باشم .</p>
<p>باخودم گفتم پس چرا از این طبیعت لذت نمی برم پس اومدنم به اینجا چه نتیجه ای رو برام به همراه داشته چه جوری انرژی که طبیعت داره رو بگیرم</p>
<p>باخودم گفتم فکر کن بهتر فکر کن حتما به نتیجه میرسی</p>
<p>روی یک نیم کت فلزی که رنگ آبی او ن به خاطر حکاکی های عاشقانه و قهرمانانه به یک اثر هنری تبدیل شده بود نشسته بودم.حتما این نیم کت رو آهنگر با امید اینکه روزی اثر هنری تلفیق شده با طبیعت انسانی و محیطی میشه ساخته یا اینکه این صندلی رو بعد از ساختن کنار رودخانه اورده تا تنی به آب بزنه و گرمای کارگاه رو به کلی از یاد ببره.</p>
<p>رودخانه مدام صدا میکردو مانند بچه ای که دنبال مادرش می گرده بی قراری میکرد. آره رودخانه به این امید که داره به مادرش می رسه بی قراری می کرد من هم امیدوارم که به هدفش برسه.</p>
<p>کوه صدای غرور امیزی از خودش متصاعد میکرد. می گفت این منم که محکم سر عهد و پیمانم با دوستام ایستادم و خم به ابروم نمی آرم .آره او ن سالیان طولانی که به خاطر دوستاش تو این منطقه مونده و دنبال هواو هوس های خودش نرفته.واقعا حق داره.خوشم اومد.</p>
<p>درخت کهنسال خیلی کم حرفه .خیلی هم به دل می شینه . باید دو سه کلام هم شده از زیر زبونش بکشم بیرون.بهش گفتم هدفت از زندگی چی بوده. فقط در یک جمله کوتاه گفت : تمرین واژه صبر.آره اون صبر کرده در مقابل تمام حرفهایی که در زیر گوش هاش توسط افراد مختلف زمزمه می شده و فقط سعی کرده که یاد بگیره. حالا وقت خوبیه که از تجربیاتش استفاده کنم.</p>
<p>اما انگار یه چیزی من و داره سمت خودش می کشونه .اون چیه . تمام وقتی که اینجا بودم حسش می کردم.دیدمش .خیلی زیباست . گفت من تمام عصاره تنم رو می زارم با این امید که افرادی پیدا بشن وبیان تا باهاشون همدم بشم.اره راست می گفت : چه کسی بهتر از اون می تونه آدم رو خالی کنه .فقط کافیه به زیبایی اون نگاه کنی.</p>
<p>سنگ های زیر پام سرو صداشون بلند شد .همشون داشتند باهم دیگه صحبت می کردند یکی شون که صداش خیلی بلند تر بود گفت عجله کن پات و بلندکن و من و بشوت تو ی آب.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=214</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو مبارک</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=217</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=217#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 17:43:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید امیر هوشنگ امام جمعه کوهبنانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[عید ، نوروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=217</guid>
		<description><![CDATA[ 
فرارسیدن سال ۱۳۸۹ و نوروز را به تمامی ایرانیان در سراسر دنیا تبریک می‌گوییم. 
موزه تازیخ شهر کرج سالی سرشار از امید را برای هموطنان آرزو می‌کند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2010/04/grass.jpg"><img title="grass" style="border-top-width: 0px; display: block; border-left-width: 0px; float: none; border-bottom-width: 0px; margin-left: auto; margin-right: auto; border-right-width: 0px" height="300" alt="grass" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2010/04/grass_thumb.jpg" width="224" border="0" /></a> </p>
<p>فرارسیدن سال ۱۳۸۹ و نوروز را به تمامی ایرانیان در سراسر دنیا تبریک می‌گوییم. </p>
<p>موزه تازیخ شهر کرج سالی سرشار از امید را برای هموطنان آرزو می‌کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=217</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دندان طلا</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=209</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=209#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 11:54:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسرو عباسی خودلان</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=209</guid>
		<description><![CDATA[
مردمک چشم چپش پیچش مختصری دارد، دندان نیش سمت راستش هم طلا است. داغ زخمی کهنه مثل کرمی گوشتی خزیده زیر پوست گونه اش و توی ریش انبوهش گم شده. با اولین کاروان ها آمده و عجیب اینکه مثل من وارد شهر که شده نخل های بی سر و دیوارهای آوار شده را که دیده، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b></b></p>
<p><b>مردمک چشم چپش پیچش مختصری دارد، دندان نیش سمت راستش هم طلا است. داغ زخمی کهنه مثل کرمی گوشتی خزیده زیر پوست گونه اش و توی ریش انبوهش گم شده. با اولین کاروان ها آمده و عجیب اینکه مثل من وارد شهر که شده نخل های بی سر و دیوارهای آوار شده را که دیده، یاد خرمشهر افتاده و دیوار هایی که جابجا گلوله های تانک و توپ سوراخ سوراخ شان کرده بود. شاید به دلیل همین خاطرات مشترک بود که وقتی بالاخره پیدایش کردم به نظرم آشنا آمد، انگار قبلا او را جایی دیده باشم.</b></p>
<p><b>همراه دو سه نفر دیگر از بچه های هلال احمر پای یکی از دیوار های ارگ را پس زده بودند و چند تا اسکلت کوچولو پیدا کرده بودند. هلال احمری ها با تعجب داشتند به حرف هایش گوش می دادند . </b></p>
<p><b>- </b><b>اینا مال زمانیه که فیروز میرزا حاکم کرمان ارگ رو محاصره کرد و آب رو بروی مردم بست . زنا که از زور تشنگی شیرشون خشک شد . بچه هاشون تلف شد. اون ها رو همین جاها دفنشون کردن، کم از کربلا نبوده</b></p>
<p> <span id="more-209"></span>
<p><b></b></p>
<p><b>یکی از هلال احمری ها گفت : مگه شما اون موقع بودی حاجی</b></p>
<p><b>گفت : تو روایات شنیدم </b></p>
<p><b>جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. مظنون نگاهی به من انداخت و چفیه اش را با اکراه و تردید کنار زد. به ذهنم فشار آوردم که بشناسمش ، نیشخندی زد دندان طلایش که گرد و غبار و خاک رویش نشسته بود، مثل خورده شیشه ای که لابه لای خاک و آوار ها توی نور پنهان و پیدا بشود، برقی زد. شاید توی یکی از تفحص ها قبلا دیده بودمش، شاید هم توی جستجوی محلی عملیات کربلای پنج که باز مانده های عملیات را برای تشخیص محل دقیق تجسس ها دعوت کرده بودند، ولی آنجا ها توی جبهه دندان طلا کم پیدا می شد ، بین کشته ها و اسیر های عراقی تک و توک می شد پیدا کرد ولی توی بسیجی ها نبود اگر بود هم من ندیده بودم . </b></p>
<p><b>زیاد تحویلم نگرفت، وقتی از کربلای پنج گفتم و طلائیه و تفحص ها و دستم را دراز کردم دستم را گرفت و از روی تل آوار بلند شد. </b></p>
<p><b>هلال احمری ها گفتند : حاجی چی شد پس بقیه قصه ات ؟</b></p>
<p><b>چفیه اش را کشید روی دهان و بینی اش، </b></p>
<p><b>راه افتادیم</b></p>
<p><b>- </b><b>کی هستی حاجی خیلی به چشمم آشنایی. . . . .</b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح . . .</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح چی ؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح بکایی . . . </b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح بکایی یا ذبیح شمر ؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح شمر، ذبیح بکایی ، ذبیح تعزیه چی، ذبیح بد چشم. هر کس هر جور دلش بخواد صدام می زنه</b><b></b></p>
<p><b>خندید و قدم هایش را تند کرد و من و یکی از بچه های هلال احمر که همراهمان شده بود، تقریبا شروع کردیم دنبالش دویدن. </b></p>
<p><b>گفتم : اصالتاً کجایی هستی ؟</b></p>
<p><b>گفت : غرقاب</b></p>
<p><b>- </b><b>کجا هست این غرقاب؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>توی جاده کرج چالوس بود </b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>بود ؟ مگه الان نیست ؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>نه</b><b>!</b><b> سد کرج رو که زدن رفت زیر آب</b><b></b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : یعنی همه چی غرق شد؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>همه چیز حتی قبر مرده هامون</b><b></b></p>
<p><b>گفتم : یعنی همه رو جا گذاشتین؟دیگه هیچ کس نمی تونه بره سر خاک رفته هاش ؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>حتی مزار امام زاده دهمون</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>مگه امام زاده هم داشتین؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>بله امام زاده غیبی</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>نسبش به کی می رسه؟</b><b></b></p>
<p><b>- </b><b>شجره نامه اش پیدا نشده ولی روایت هست که از نواده های سید الشهداست</b><b></b></p>
<p><b>از ارگ که آمدیم بیرون</b></p>
<p><b>گفتم : کجا های شهر رو رفتی ؟</b></p>
<p><b>- </b><b>اولین جایی که رفتیم برای نجات زیر آوار مونده ها زندون بود، دیوارهاش ریخته بود، ولی کشته و زخمی نداده بود یا اگر هم بود فرار کرده بودن</b></p>
<p><b>گفتم : معمولا زندون ها رو قرص و محکم می سازن </b></p>
<p><b>گفت : چند تا اعدامی و حبسی زنده موندن و فرار کردن حالا شاید توی شهر باشن </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : نکنه خودت هم یکی از همونا باشی؟ </b></p>
<p><b>گفت: من زندونی خاکم </b></p>
<p><b>و پاکوبید روی زمین</b></p>
<p><b>- این خاک دامنگیر </b></p>
<p><b>انگار رسیده بودیم جایی، که روی آوار خانه ای ایستاد </b></p>
<p><b>گفت : گوش بده</b></p>
<p><b>گوش تیز کردیم </b></p>
<p><b>- صدای آواز نمی شنفین</b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : صدای باد نیست ؟</b></p>
<p><b>مطمئن بودم صدای باد بود که می پیچید توی خرابه ها و مثل ناله می شد </b></p>
<p><b>گفتم: شنیدم می خوای تعزیه بخونی؟</b><b></b></p>
<p><b>گفت: السلام و علیک یا امام زاده غیبی. من یه نذری دارم، عاشورا نزدیک شده ، </b><b></b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : بس کن حاجی ، توی این شلوغی جای این کار ها نیست </b><b></b></p>
<p><b>ذبیح گفت : زمان جنگ هم تو جبهه روز عاشورا تعزیه خونی می کردم ولی من دست تنهام، سال ها شمرخون بودم. امسال می خوام امام بشم شما کمکم کنید</b></p>
<p><b>هلال احمری گفت: من که تعزیه خونی بلد نیستم، اصلا روم نمی شه</b></p>
<p><b>ذبیح رو کرد به من : تو هم بلد نیستی ؟ قبلا تعزیه خونی نکردی ؟</b><b></b></p>
<p><b>گفتم: نه، فکر هم نمی کنم کسی پیدا بشه که حاضر باشه شمر بشه</b></p>
<p><b>گفت: پس برای چی اومدین، همه دوست دارن نقش امام رو بگن ولی نمی دونن وقتی حب علی و آل علی تو دلت باشه و مخالف بخونی اجرش بیشتره </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : مخصوصا اگه دندونت هم طلا باشه! راستی حاجی، قضیه این دندون طلا چیه؟</b></p>
<p><b>گفت : دندون طلاست دیگه </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : آخه نمازت مگه ایراد پیدا نمی کنه</b></p>
<p><b>گفت : این مال زمانیه که جوون بودم، قبل از اینکه توبه کنم، ولی حالا جزوی از وجودم شده اگه این روکش طلا رو بردارم سیاهی زیرش پیدا میشه </b></p>
<p><b>گفتم : خوب درستش می کنن برات </b></p>
<p><b>گفت: نمی شه ؟</b></p>
<p><b>- </b><b>چرا ؟</b></p>
<p><b>- </b><b>قصه اش مفصله</b></p>
<p><b>بعد راه افتاد طرف چادر های محل اسکان زلزله زده ها و ما هم پشت سرش</b></p>
<p><b></b></p>
<p><b>لباس ها و شمشیر های کهنه و زنگ زده ای را که پیچیده بودند لای پارچه از توی انبار مخروبه مسجدی که نیمه ویران شده بود پیدا کرده بود، حالا که آن هول و ولای اولیه جایش را به سکوت مبهمی داده بود حاج ذبیح می خواست به نذر هرسا له اش عمل کند </b></p>
<p><b>گشتیم و وسط خیمه ها جایی را که می شد به شکل یک میدانگاهی درآورد خالی کردیم، صدای شیپور ها که بلند شد اول بچه ها جمع شدند و بعد زن ها و هنوز شروع نکرده بودیم که دور میدانگاهی پر از آدم شد. دل توی دلم نبود. چند روزی با حاج ذبیح تمرین کرده بودیم و همه آن چیزی را که باید می گفتم توی چند برگ کاغذ کوچک نوشته بودم ولی باز اضطراب داشتم و زبانم مثل چوب خشک شده بود، ضربان قلبم را توی شقیقه هایم حس می کردم. مخصوصا که بچه ها با کنجکاوی من را نگاه می کردند و دزدکی هلال احمری که چادر سیاهی سرش بود و کنارم ایستاده بود و پیچه اش هم پائین بود را با انگشت به هم نشان می دادند. ذبیح از توی یکی از چادر ها آمد بیرون و رفت وسط میدانگاهی</b></p>
<p><b>با دیدن ذبیح توی آن قبای سبز صدای گریه زن ها و پیرمردها بلند شد </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : معلوم نیست به حال خودشون گریه می کنن یا برای ذبیح شمر؟</b></p>
<p><b>ذبیح رفت وسط میدانگاهی و تازه با دو سه تا تک سرفه سینه اش را صاف کرده بود که یکی از هلال احمری ها با داد و بیداد آمد و گفت دوسه تا بچه داشته اند آتش بازی می کرده اند که باد آتش را برده طرف چادر هایی که محل اسکان موقت زلزله زده ها بود و چادر ها آتش گرفته . تعزیه به هم ریخت و همه هجوم بردند طرف آن محل. در چشم به هم زدنی میدانگاهی خالی شد. ذبیح با آن لباس و دستار سبز نشسته بود وسط میدانگاهی. جلوتر که رفتیم دیدم شانه هایش تکان می خورد. گریه می کرد . قطره های اشک روی صورت خاک و خل گرفته اش راه باز کرده بود و می رفت و توی ریش جو گندمی اش محو می شد </b></p>
<p><b>گفت : دیدی چی شد </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : اتفاق بوده خوب، حتما مادرهای بچه ها آمده اند پای تعزیه و اون ها رو به امان خدا رها کردن و بچه ها هم شیطنت کرده ان </b></p>
<p><b>گفت : نقل این حرف ها نیست، تا حالا دوسه بار امتحان کردیم هر وقت امام خون می شیم یه مشکلی پیش می آد و تعزیه ناتموم می مونه و نذر قبول نمی شه</b></p>
<p><b>گفتم : نذرت واسه چی بوده؟</b></p>
<p><b>راه افتاد </b></p>
<p><b>- چشمم رو می بینی که، این تو خونواده ما ارثیه، از پدر به پسر و از مادر به دختر ارث رسیده، نسل اندر نسل برای رفع این عیب دست به هر جادو و جنبلی زدن. حتی پدر من غلام شمر واسه از بین بردن این نقص دست به دامن سحر و دعا شد. اون زمون باطل سحر و طلسم و احضار اجنه و ارواح رواج داشت و هر صاحب کتابی توی پستوی خونه اش یک موکل پنهانی داشت. نمیدونم توی چه کتابی خونده بود که اگر با یک غیرآدمی زاد آمیزش بکنه و بچه ای عمل بیاد ممکن هست این نقص برطرف بشه، ولی وقتی بعد از چله نشینی و ریاضت کشی تونست مادر من یعنی حنانه جن رو اسیر خاک کنه باز هم نشد می بینی که من هم زیاد توفیری با بقیه ندارم </b></p>
<p><b>چشم های هلال احمری از تعجب گرد شد : بسم الله الرحمان الرحیم! یعنی تو جنی ؟ پس چرا سم نداری؟ کو دمت؟ </b></p>
<p><b>گفت : اینا خرافاته گفتن جن یعنی پنهون از چشم من تو همین </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : هنوز توحسی حاجی جان؟ تعزیه تموم شد خیمه ها رو هم آتیش زدن</b></p>
<p><b>پیچه اش را پرت کرد و ایستاد و دیگر نیامد ، دور که شدیم داد زد : </b></p>
<p><b>- </b><b>بابا این بنده خدا پاک قاطی کرده </b></p>
<p><b>ذبیح ساکت شده بود و نفس نفس می زد و روی سنگ و کلوخ تند تند قدم برمی داشت، انگار توی ماسه بادی پا برهنه می رفتیم که خاک آدم را می کشید طرف خودش</b></p>
<p><b>گفت : این عبا باشه برای تو </b></p>
<p><b>- </b><b>چکارش کنم؟</b></p>
<p><b>- </b><b>بپوشش، اون عبای قرمز رو هم در بیار اون به درد من می خوره</b></p>
<p><b>گفتم : نگفتی چرا دندونت رو طلا کردی حاجی ؟</b></p>
<p><b>گفت : تا هیچوقت نتونم از دست خاک رها بشم</b></p>
<p><b>گفتم : نذر و نیازت چی هست که اجابت نمی شه؟</b></p>
<p><b>گفت : سال ها سال پیش یه غریبه به ده ما پناه می آره، مردم غرقاب از اون غریبه کراماتی می بینن . چند وقت بعد سر و کله مامورای حاکم منطقه پیدا می شه، از هر کسی می پرسن جوابی نمی ده ولی چند نفر با اشاره چشم و ابرو جای آقا رو لو می دن. بعد از اینکه آقا رو می گیرن و به قتل می رسونن، هر بچه ای که تو غرقاب به دنیا می آد چشم هاش پیچیده است، یعنی چپه </b></p>
<p><b>گفتم : یعنی توی فامیل شما هیچکس پیدا نمی شه که چشم و چار درست و حسابی داشته باشه؟ این همه سال هنوز بخشیده نشده اید؟</b></p>
<p><b>گفت : یک زمانی همه اهل کرج غلام شمر رو می شناختن ، اگر خودشون ندیده بودنش حتما چیزی درباره اش شنیده بودن اوایل توی ده کرج یه مغازه کوچولو کرایه ظروف داشت، بعد شد دودهنه مغازه تو خیابون تهران حرف پشت سرش زیاد بود ، می گفتن هزار سال سن کرده ، با اجنه در ارتباطه ، بعضی ها هم چهل کلاغ می کردن و می گفتن خودش هم اهل هواست ، همه می دونستن اون یکی از بهترین شمرخونای کرجه ولی هیچکس نمی دونست چرا هر سال دهه محرم تعزیه خونی میکنه . زنش کیه؟ چرا دندون یگانه پسرش رو که من بودم و تازه پشت لبم سبز شده بود رو طلا کرده. حتی بعد ها که حاج غلامحسین تعزیه چی مرد کسی نمی دونست قداره بند آسیاب برجی کسی که ماشین طیب رو سر راه رفتن به چالوس روی پل کرج با یه گالن عرق کشمش ارمنی شست و هیچکس حتی خود طیب هم وجود نکرد از بنز مشکی رنگش پایین بیاد و بی سر و صدا گازش رو گرفت و رفت. کسی که اسمش لرزه به اندام لات و لوت های تهرون هم می انداخت، همون ذبیح پسر غلام شمره </b></p>
<p><b>بعد پیچید توی محوطه ای که حیاط خانه ویران شده ای بود. </b></p>
<p><b>- </b><b>بیا کمک</b></p>
<p><b>گفتم : چکار کنیم ؟</b></p>
<p><b>گفت : بیا صدای ناله به گوشم خورد </b></p>
<p><b>گفتم: صدای باده حاجی جان، بعد از این همه مدت دیگه کسی اگر هم زیر آوار مونده باشه جون سالم در نمی بره</b></p>
<p><b>گفت: نه</b></p>
<p><b>و مچ دستم را گرفت و کشید . توی لحنش تحکمی بود که نتوانستم در برابرش مقاومت کنم. شروع کردیم به پس زدن آوار ها ، زبری سنگ و کلوخ ها انگشت هایم را زخمی کرده بود ، او با خنجر زنگ زده من خاک را می خراشید. هر دو عرق کرده بودیم و گودال عمیق شده بود، یک لحظه دست از کار کشیدم ، </b></p>
<p><b>- من مطمئنم اینجا کسی نیست </b></p>
<p><b>- حالا که کسی نیست بیا این گور رو خونه آخرت من کن</b></p>
<p><b>گفتم : دیونه شدی مگه تو زندگی فقط آدم نکشته بودیم که . . .</b></p>
<p><b>گفت: چرا نکشتی یعنی اون چند سالی که جبهه بودی هیچ غلطی نکردی؟</b></p>
<p><b>گفتم : اون جا فرق میکنه، جنگه نکشی می کشنت</b></p>
<p><b>خنجر را با پر شالش پاک کرد و گرفتش طرف من </b></p>
<p><b>- </b><b>خوب حالا هم فرض کن اگه من رو نکشی ممکن هست من تو رو بکشم</b></p>
<p><b>گفتم: مسخره بازی در نیار، مثل اینکه مخت واقعن معیوبه جراتش رو داری تو من رو بکش</b></p>
<p><b>گفت: سر به سر من نزار من چند بار تو منطقه موجی شدم</b></p>
<p><b>گفتم: اگه تو موجی شدی من وقتی آزاد شدم و برگشتم خونه، نه از خونه چیزی مونده بود نه حتی از کوچه، یه موشک همه چیز رو نابود کرده بود. چکارت کنم دست از سرم برداری پیر مرد خرفت</b></p>
<p><b>گفت : حالا که نمی کشی لا اقل زنده زنده دفنم کن</b></p>
<p><b>گفتم: یک دقیقه برو دراز بکش روی زمین فورا برت می دارن و دفنت می کنن</b></p>
<p><b>گفت : باطل السحر من اینه باید یک نفر من رو از روی علم و آگاهی به قتل برسونه یا زنده به گور کنه </b></p>
<p><b>دست هایم را گرفت و لرزش انگشت هایم را توی دست های بزرگش پنهان کرد</b></p>
<p><b>- </b><b>حالا که رازم رو میدونی باید کمکم کنی من می خوابم تو فقط خاک بریز </b></p>
<p><b>رفت توی گودال و خوابید و پاهایش را جمع کرد توی دلش</b></p>
<p><b>همه چیز دور سرم شروع کرده بود به چرخیدن . دست های لرزانم را فرو کردم توی خاک اولین مشت خاک را که ریختم خاک پاشید به سر و صورتش و رفت لای موها و توی گوشش، ترس برم داشت و خواستم فرار کنم </b></p>
<p><b>صدایش پیچید توی گودال : تردید نکن. حنانه رو خودم با همین دست هام زنده بگور کردم </b></p>
<p><b>تند و تند خاک ریختم، خاک ها می رفت توی گوش و لای ریشش، </b></p>
<p><b>تحملم تمام شد . بلند شدم . شروع کردم به دویدن </b></p>
<p><b>تقلا می کردم و دست و پا می زدم و زانو هایم از نوسان سطوح ناصاف درد گرفته بود ولی به هر زحمتی بود می دویدم ، سرم سنگین شده بود و نفسم به شماره افتاده بود . سوز سرد باد صورتم را می سوزاند، انگار کسی از پشت شانه هایم را می گرفت و ول می کرد، چند بار نزدیک بود با سر بیفتم روی زمین، اصلا دنبال حفره ای گودالی چیزی بودم که تویش بخوابم و از سرمای لایه های خاک که نمور بود و حتما هم سرد آرام آرام خوابم ببرد . . . . .</b></p>
<p><b>* * * * * * * *</b></p>
<p><b>. . . . . . . وقتی به هوش آمد درازش کرده بودند روی تلی خاکی ، از سرمایی که از خاک به بدنش نشت می کرد لرزش گرفت، هلال احمری بالای سرش بود. آسمان را خاک گرفته بود و صدای باد می پیچید توی سرش </b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح کجاست؟ </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : بلند شو پیر مرد، اگه دیر رسیده بودم و این لباس ها تنت نبود شکلات پیچت کرده بودن و فرستاده بودنت زیر چند خروار خاک. پاشو، تکونی به تنت بده </b></p>
<p><b>از جایش بلند شد ، ذبیح عبای سبزش را برده بود و همان عبای قرمز را انداخته بود روی او. چشم هایش سیاهی رفت و پس سرش تیر کشید </b></p>
<p><b>- </b><b>ذبیح کجا رفت ؟</b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : هذیون می گی</b><b> !</b><b> ذبیح کیه ؟ </b></p>
<p><b>و زیر بغلش را گرفت و از روی زمین بلندش کرد : راستی رفیق مارو چکار کردی بدجوری مچلت شده بود؟ </b></p>
<p><b>گفت : بابا یه پیرمردی که عبای قرمز تنش بود چهار شونه بود و درشت استخوان. یکی از چشم هاش چپ بود، رد یه زخم کهنه هم روی صورتش بود . . . . . . </b></p>
<p><b>هلال احمری زل زد به صورتش : دنبال خودت می گردی؟ ما رو گرفتی این آدرسی که می دی که خودتی!</b></p>
<p><b>گفت : یعنی چی خودتی من دنبال یه پیر مردی می گردم که . . . </b></p>
<p><b>هلال احمری گفت : خوب تو پیری ریشت هم جو گندمی شده یکی از چشمات هم چپه ماشالا هیکل دارم که هستی اینم رد یه زخم قدیمی که . . . . </b></p>
<p><b>و جلو آمد و دستش را با فشار کشید کنار گونه اش </b></p>
<p><b>از سرمای دست هلال احمری چندشش شد. یک قدم عقب رفت. دست هایش را بالا آورد. پوست دست هایش چروکیده و پیر شده بود، انگشت کشید به جای زخم وسط موها. جایی از پوست صورتش مثل جای جوش خوردگی یک زخم برجسته بود.</b></p>
<p><b>- </b><b>آیینه ای چیزی پیشت نیست</b></p>
<p><b>هلال احمری به جیب هایش دست کشید و زل زد به صورتش . زیر لب گفت : نه . </b></p>
<p><b>با نک زبان دندان نیش سمت راستش را لمس کرد رویه دندان زبر و انگار پوسته پوسته شده بود . ناخن کشید به دندان دستش لرزید. </b></p>
<p><b>هلال احمری جلو تر آمد : وایسا ببینم پیر مرد دندون طلات رو چکار کردی چرا سیاه شده . . . .</b></p>
<p><b>شروع کرد به دویدن همه چیز کش می آمد و کج و معوج می شد گاه گاهی سکندری می خورد </b></p>
<p><b>- </b><b>کجا می شه یه آینه پیدا کرد؟</b></p>
<p><b>هلال احمری داد زد : آروم تر بدو منم بیام ، گفته بودن موجی بودی ولی انگار از بس مرده دیدی دیوونه هم شدی، گفتم که باید برگردی سر خونه و زندگی ات . . . . </b></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=209</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جشن های ایرانی</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=195</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=195#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 02:27:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زاگرس زند</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله ها]]></category>
		<category><![CDATA[جشن،ایران،جشن های ایرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=195</guid>
		<description><![CDATA[ 
جشن ها از بارز ترین مراسم و آیین های گروهی هر قوم و ملتی هستند که می توانند نشانگر ژرفای میراث فرهنگی آن ملت باشند. از این روی می توان جشن ها را یکی از روشن ترین نمودهای فرهنگ مردم دانست. هیچ قوم و ملتی را در هیچ کجای تاریخ و جغرافیای جهان نمی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/2ro6usn.gif"><img title="2ro6usn" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="166" alt="2ro6usn" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/2ro6usn_thumb.gif" width="240" border="0" /></a> </p>
<p>جشن ها از بارز ترین مراسم و آیین های گروهی هر قوم و ملتی هستند که می توانند نشانگر ژرفای میراث فرهنگی آن ملت باشند. از این روی می توان جشن ها را یکی از روشن ترین نمودهای فرهنگ مردم دانست. هیچ قوم و ملتی را در هیچ کجای تاریخ و جغرافیای جهان نمی توان یافت که دارای جشن های ویژه ی خود نباشد. از این روی جشن های هر قومی پیوندی استوار و دیرینه با هویت و ریشه های فرهنگی آن قوم دارد و همینطور نوع نگاه و اندیشه ی آن قوم به جهان،انسان، طبیعت و فرا طبیعت را نشان می دهد. همچنین می توان ردپای رخداد های تاریخی، دشواری ها و آرمان های آن مردم را در درون ریزه کاری ها و راهبرد برگزاری این جشن ها رد یابی نمود. </p>
<p>ایرانیان به سبب داشتن تاریخ و تمدنی که از کهن ترین و ریشه دار ترین تمدن ها دانسته شده است، وارث فرهنگی ژرف و گسترده شده اند که در دل خود جشن ها و آیین های بسیاری را پرورانده است. این جشن ها همواره با شادی و شادمانی و نیز با شادخواری و پایکوبی همراه بوده است. چرا که از یک سو آیین های گروهی و دسته جمعی خواستار شادی و زاینده ی شور و نشاط همه گانی بوده است، و از سوی دیگر باورها و دستورهای دینی ایرانیان کهن همواره همسو با شادی و شادمانی بوده و انسان را از غم و اندوه پرهیز داده اند، چراکه ایرانیان شادی را آفریده و بخشش اهورامزدا و غم و اندوه را از سوی اهریمن می انگاشته اند. از این روی برگزاری هر چه بیشتر و بهتر این جشن ها از همه سو آموخته و پاسداری می شده است. تا جایی که بسیاری از این جشن ها همراه با نیایش و ستایش خداوند بوده و رنگ و بوی دینی نیز داشته است و این نکته به پایداری و دیرپایی آنها انجامیده است.</p>
</p>
<p>واژه ی &quot;<strong>جشن</strong>&quot; در زبان اوستایی، &quot;<strong>یسنه</strong>&quot; (yasna) و به معنای ستایش و ستودن بوده که در دوره های پس از آن به &quot;<strong>یسن</strong>&quot; ، &quot;<strong>یزشن</strong>&quot; و &quot;<strong>جشن</strong>&quot; دگرگون شده است. امروزه &quot;یزد&quot;(شهر یزد) از آن ریشه و به همان معنی می باشد.</p>
<p>جشن های ایرانی را با رویکردی گاهشمارانه به سه گروه بنیادین می توان گروه بندی نمود:</p>
<p> <span id="more-195"></span>
</p>
<p>۱٫ جشن های سالانه ۲٫ جشن های فصلی ۳٫ جشن های ماهانه </p>
<p><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/17329234.jpg"><img title="17329234" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="234" alt="17329234" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/17329234_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a> </p>
</p>
<p>۱٫ جشن های سالانه مانند: نوروز، مهرگان، سده و یلدا. بسیاری از این جشن ها با افراد استوره ای در پیوسته اند. برای نمونه: بنیانگزار &quot;نوروز&quot; را جمشید و پایه گزار &quot;سده&quot; را هوشنگ پیشدادی می دانسته اند. همچنین جشن &quot;مهرگان&quot; را با شوریدن کاوه آهنگر بر ضحاک و پادشاهی فریدون درآمیخته می انگاشته اند. </p>
<p>۲٫ جشن های فصلی یا گاهنبار ها: یا گاسان بار(در زبان پهلوی) به معنای گاه و زمان به ثمر رسیدن و بار آوردن و نیز بار عام و همگانی برای جشن و پایکوبی می باشد. شمار گاهنبار ها در هر سال شش تا بوده و هر کدام پنج روز به درازا می کشیده است. شش گاهنبار برابر با شش مرحله ی آفرینش هستی از سوی اهورامزدا می باشد که در بسیاری از نوشته های دینی دیگر چون تورات و قرآن نیز به آنها اشاره شده است. شش جشن گاهنبار شامل:</p>
<p>۱- میدیوزرم گاه (میدیوی زرمی:maidhyoi-zaremaya) به معنای میانه ی بهار. که در اردیبهشت ماه است و به یادبود آفرینش آسمان.</p>
<p>۲- میدیوشهم گاه(میدیوی شم:maidhyoi-sham) به معنای میانه ی تابستان. که در تیر ماه است و به یادبود آفرینش آب.</p>
<p>۳- پیته شهم گاه(پتیش همی:paitish-hamya) به معنای دانه آور. که در شهریور ماه است و به یادبود آفرینش زمین.</p>
<p>۴- ایاسرم گاه(ایا ثرم:ayathrima) به معنای بازگشت به خانه(بازگشت گله از چراگاه). که در مهر ماه است و به یادبود آفرینش گیاهان.</p>
<p>۵- میدیاریم گاه(میدیایری:maidhyairya) به معنای میانه سال یا میانه زمستان. که در دی ماه است و یاد بود آفرینش جانوران. </p>
<p>۶- همس پت میدیم گاه(همسپت میدی:hamaspath madya) به معنای با هم جمع شدن. که در دی و اسفتد ماه است و به یادبود آفرینش انسان.</p>
<p>در این روزها آیین های ویژه ای برگزار و نیایش های ویژه ای خوانده می شده و از خوردن برخی از خوردنی ها پرهیز می شده است. در این روز ها ناداران و ناتوانان مهمان توانمندان می شوند و از داد و دهش آنان برخوردار می گردند.</p>
</p>
<p>۳٫ جشن های ماهانه: در ایران باستان هر سال به دوازده ماه، و هر ماه به سی روز بخش می شد و هفته های امروزی وجود نداشتند. روزهای سی گانه ی هر ماه با سی نام از نام های ایزدان یا امشاسپندان و یا جلوه های اهورامزدا نامگزاری می شدند. نام روز ها شامل:۱-اورمزد(اهورامزدا) ۲-بهمن ۳-اردیبهشت ۴-شهریور ۵-سپندارمز (اسفند) ۶-خورداد ۷-امرداد ۸-دی به آذر ۹-آذر ۱۰-آبان ۱۱-خور(خورشید) ۱۲-ماه ۱۳-تیر ۱۴-گوش(گئوش) ۱۵-دی به مهر ۱۶-مهر ۱۷-سروش ۱۸-رشن ۱۹-فروردین ۲۰-ورهرام(بهرام) ۲۱-رام ۲۲-باد ۲۳-دی به دین ۲۴-دین ۲۵-ارد ۲۶-اشتاد ۲۷-آسمان ۲۸-زامیاد ۲۹-مانتره سپند(سخن مقدس) ۳۰-انارام </p>
<p>نیز از میان این سی نام، دوازده نام را بر روی دوازده ماه گذاشته اند: ۱-فروردین ۲- اردیبهشت و&#8230; تا ۱۲-اسفند. زمانی که نام روز با نام ماه یکسان می شد آن روز را جشن ماهانه می خواندند مانند روز دوم از ماه یازدهم که بهمن روز از بهمن ماه می شود و آن جشن را بهمنگان می نامیدند. به این ترتیب دوازده جشن ماهانه در سال به وجود می آمد. اما به این سبب که در ماه دی سه روز دیگر نیز به نام اهورا مزدا می باشد، سه جشن دیگر افزوده می شد و بر روی هم شمار جشن های ماهانه به ۱۵ می رسید. از میان این جشن ها می توان به برجستگی تیرگان، دیگان(یلدا) و اسفندگان(بزرگداشت زنان و جشن مزدگیران) اشاره نمود. </p>
<p>بایسته است بدانیم که گاهشماری باستانی ایران با گاهشماری خورشیدی امروز همپوشانی تام ندارد و در هر ماه از یک تا شش روز نابراری می تواند دیده شود. برای نمونه جشن تیرگان که در گاهشماری باستانی برابر با ۱۳ تیر ماه است در گاهشماری امروزی برابر با ۱۰ تیرماه می باشد. </p>
</p>
<p>یاری نامه:</p>
<p>۱- پرویز رجبی، &quot;جشن های ایرانی&quot;، آرتامیس،تهران،۱۳۸۷ش</p>
<p>۲- رضا دشتی، &quot;جشن های ملی ایرانیان&quot;، پازینه،تهران،۱۳۸۶ش</p>
<p>۳- کورش نیکنام،&quot;از نوروز تا نوروز&quot;، فروهر،تهران،۱۳۸۷ش</p>
<p>۴- گاهشمار زرتشتیان ایران، نشر سالنمای راستی، ۱۳۸۸ش</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=195</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دانیال پیامبر</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=192</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=192#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 09:46:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هما شهرام بخت</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=192</guid>
		<description><![CDATA[ 
در کتب تاریخی اسلامی از دانیال دیگری نیز سخن گفته شده که او را دانیال اصغر مینامند خواندمیر در حبیب السیر او را در شمار انبیا عظام و پس از دانیال اکبر و معاصر لهراسب میداند خداوند در رویایی بخت النصر را به او می شناساند تا او از بخت النصر امان نامه ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/danyaltomb02.jpg"><img title="danyal-tomb-02" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="160" alt="danyal-tomb-02" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/danyaltomb02_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a> </p>
<p>در کتب تاریخی اسلامی از دانیال دیگری نیز سخن گفته شده که او را دانیال اصغر مینامند خواندمیر در حبیب السیر او را در شمار انبیا عظام و پس از دانیال اکبر و معاصر لهراسب میداند خداوند در رویایی بخت النصر را به او می شناساند تا او از بخت النصر امان نامه ای برای حفظ خود وخا نواده اش بگیرد راولینسون نیز که حدود ۳۰۰ سال پیش از ایران دیدن کرده بود از مقبره دانیالی میگوید که در بختیاری وجود داشته است برای دریافت درستی این موضوع نیاز به اطلاعات بیشتری است .   <br />کم نیستند کسانی که در طول تاریخ از مقبره دانیال دیدن کرده اند به نظر میرسد ابوموسی اشعری نخستین کسی بوده که در تاریخ از او نام برده شده است او در زمان خلافت عمر بر شوش غلبه کرد . داستان های متفاوتی درباره دیدار او از مرقد دانیال نبی وجود دارد .    <br />آنطور که از حکایات بر میآید چنین به نظر میرسد که دانیال نبی را یا در زیر رود خانه دفن کرده اند( بدین صورت که در ابتدا او را در محلی نزدیک رودخانه دفن کرده و سپس مسیر رودخانه را به گونه ای تغییر داده اند که آب از روی قبر رد شود ) و یا تابوت او را میان آب قرار داده اند .    <br />در کتاب بنیامین تودولایی آمده که یهودیان شهر شوش تصور می کردند وجود تابوت پیامبر در آن قسمت از شهر که آنها زندگی می کنند باعث برکت میشود از این رو آنها توافق کردند که هر سال تابوت در یک قسمت از شهر باشد .</p>
<p> <span id="more-192"></span>
<p>غربیان زیادی نیز از شهر شوش دیدن کردند که از بین آنها میتوان از لایارد راولینسون مادام دیالافوآ و سرویلیام اوزلی نام برد که هرکدام داستان های خاص خود را بیان میکنند در دنیای هنر نیز به او پرداخته شده است هنرمندانی چون رامبراند و روبنس تصاویری از او کشیده اند .    <br />در کتاب فرزندان استر آمده که درسال ۱۸۶۹ میلادی بنای اصلی مقبره که درقرن دوازدهم ساخته شده بود در اثر سیل نابود شده و ساخنمان کنونی در جای آن قرار گرفته است ودر کتاب انبیای مدفون در ایران نوشته شده که بنای کنونی را حاج شیخ جعفر شوشتری در سال ۱۲۸۷ هجری قمری احداث کرده است .    <br />بقعه دانیال در شهر شوش در نزدیکی رود شاوور یکی از شعب رود کارون قرار دارد در زیرزمین بنای بقعه اتاقی وجود دارد که با سقف ضربی کوهان شتری ساخته شده است . مقبره در وسط این اتاق است . دیواره های قبر با سنگهای زردی پوشانده شده است که هیچ نوشته ای در روی آن به چشم نمی خورد و سطح فوقانی صندوقچه قبر از موزاییک جدید است گنبد بارگاه دارای بیست و پنچ مقرنس است و دو گلدسته بر فراز در ورودی بنا شده است چند پلکان کوتاه از طرفین شمال و جنوب زیرزمین به داخل مقبره منتهی میشود و ممکن است این دو پلکان به محل مقبره راه داشته باشند زیرا در متون جغرافیایی مذکور است که محل مقبره در آب رودخانه یا در زیر پل و یا در کنار رود بنا شده است احتمال دارد این حدس دور از حقیقت نباشد زیرا از طریق راهرو جنوبی وصول به کنار رودخانه امکان پذیر است سقف اتاقی که ضریح در آن قرار دارد آیینه کاری شده است و دارای دو ایوان در دو ضلع شمالی و جنوبی و یک ایوان در ضلع شرقی وجود دارد در ایوان شرقی زیارت نامه ای به روی سنگ نقش بسته شده که در تاریخ ۱۳۴۷ را نشان میدهد در ورودی به محل ضریح و در ورودی به حیاط به سوی مشرق است .</p>
<p>چهار انبیا   <br />سلام سلوم سمولی ( سهولی ) و القیا چهار نبی ایی هستند که در هویت آنها محل اختلاف است گفته میشود که آنها همان عزریا حنینا و میشائیل یاران دانیال نبی هستند که در الحاقات کتاب دانیال در کتب اپوکریفایی عهد قدیم بخشی به نام غزال سه جوان یا مناجات عزریا به آنها نسبت داده میشود. این جوانان افرادی پرهیزگار بودند و هنگامی که نبوکد نصر آنها را بر آن داشت تا دربرابر تمثال او کرنش کنند آنها سرباز زدند و نبوکد نصر آنها را در آتش انداخت و آنها سالم و سلامت از آتش بیرون آمدند.</p>
<p>ادامه دارد &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=192</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سبکهای معماری ایرانی</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=181</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=181#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 19:14:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابراهیم محمدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=181</guid>
		<description><![CDATA[بطور کلی در معماری ایرانی شش سبک وجود دارد
۱ سبک پارسی
۲ پارتی
۳ خراسانی
۴ رازی
۵ آذری
۶ اصفهانی
( سبک پارسی ) این سبک در زمان حکومت هخامنشیان در ایران رواج پیدا کرد که شاخص ترین بنای آن مجموعه شکوهمند تخت جمشید است .
( سبک پارتی ) این سبک معماری در زمان به قدرت رسیدن اشکانیان یا پارتیان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بطور کلی در معماری ایرانی شش سبک وجود دارد</p>
<p>۱ سبک پارسی</p>
<p>۲ پارتی</p>
<p>۳ خراسانی</p>
<p>۴ رازی</p>
<p>۵ آذری</p>
<p>۶ اصفهانی</p>
<p>( سبک پارسی ) این سبک در زمان حکومت هخامنشیان در ایران رواج پیدا کرد که شاخص ترین بنای آن مجموعه شکوهمند تخت جمشید است .</p>
<p>( سبک پارتی ) این سبک معماری در زمان به قدرت رسیدن اشکانیان یا پارتیان در ایران شکل گرفت و تا پایان حکومت ساسانیان ادامه پیدا کرد مهمترین بنا های این دوره که به سبک پارتی ساخته شده اند عبارتند از : شهر نیشابور و فیروزآباد ، طاق کسری ، شهر نساء ، کاخ آشور و هترا</p>
<p>( سبک خراسانی ) این سبک معماری از قرن اول هجری آغاز و تا قرن ۴ هجری قمری ادامه پیدا کرد به طورکلی معماری سبک خراسانی از ویژگی های خاصی برخوردار است که آنرا از سایر سبک های معماری جدا می کند .</p>
<p>( سبک رازی ) سبک رازی از زمان آل زیار شروع شد و در زمان آل بویه ، سلجوقیان و خوارزمشاهیان ادامه پیدا کرد .</p>
<p>( سبک آذری ) سبک آذری دارای دو دوره است دوره نخست از زمان هولاگو آغاز می شود و تا پایان حکومت ایلخانیان ادامه پیدا می کند دوره دوم از زمان تیموریان تا پایان حکومت تیموریان از مهمترین بناهائی که یه سبک آذری ساخته شدند می توان به گنبد سلطانیه مسجد علیشاهدر تبریز مسجد جامع و یزد مسجد گوهرشاد مدرسه غیاثیه در خواف مسجد امیر چخماغ در یزد مسجد کبود تبریز و مجموعه بسطام اشاره کنیم .</p>
<p>( سبک اصفهانی ) این سبک از زمان شاه طهماسب اول شروع شد و تا زمان زندیه و قاجاریه ادامه داشت . مهمترین بناهائی که به سبک اصفهانی ساخته شدند می توان یه مسجد امام اصفهانی مسجد شیخ لطف الله اصفهان مسجد حکیم ، عمارت چهلستون ، هشت بهشت ، علی قاپور ، مدرسه چهار باغ در اصفهان مجموعه گنجلی خان در کرمان مدرسه خان در شیراز مدرسه امام یا سلطانیه در کاشان مدرسه و مسجد آقا بزرگ در کاشان بقعه شیخ الدین اردیبلی در اردبیل و عمارت ناری یا عمارت خورشید در مشهد اشاره کرد</p>
<p align="left">مسئول گروه باستانشناسی پژروهشکده ابراهیم محمدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=181</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دانیال پیامبر</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=178</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=178#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 11:22:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هما شهرام بخت</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=178</guid>
		<description><![CDATA[ 
درمورد دانیال و زندگی او نکات مبهمی وجود دارد در کتاب فرزندان استر گفته شده که دانیال در شوش متولد گردیده است در حالیکه کتاب مقدس ودیگر منابع غربی و اسلامی اورا یکی از اسیرانی میدانند که به بابل برده شده است تلمود او را یک پیامبر نمی داند و گفته میشود نام او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/danyaltomb01.jpg"><img title="danyal-tomb-01" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="165" alt="danyal-tomb-01" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/11/danyaltomb01_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a> </p>
<p>درمورد دانیال و زندگی او نکات مبهمی وجود دارد در کتاب فرزندان استر گفته شده که دانیال در شوش متولد گردیده است در حالیکه کتاب مقدس ودیگر منابع غربی و اسلامی اورا یکی از اسیرانی میدانند که به بابل برده شده است تلمود او را یک پیامبر نمی داند و گفته میشود نام او نیز نامی مستعار است که در افسانه های سامی و سنت توراتی به فردی خردمند و درستکار اطلاق میشود.   <br />درباره کتاب او نیز تردیدهایی وجود دارد در این کتاب از داریوش مادی سخن می رود که قبل از کوروش دوم سلطنت میکرده در صورتیکه چنین داریوشی در تاریخ شناخته شده نیست .    <br />نسبت دادن این کتاب به او نیز مورد تردید است چرا که گفته می شود این کتاب که از دوازده بخش نیمه آرامی و نیمه عبری تشکیل شده توسط چندین نفر و در دوره های مختلف نوشته شده است . خاخام های دوره تلمودی و آبای کلیسا متفق القول بر این باورند که چهار مکاشفه خود دانیال ( باب هفتم به بعد ) در آخرین دوره بابلی و نخستین سال های دوره حکومت ایرانیان (۵۳۷-۵۴۵ ق . م ) تحریر شده است آنها تاریخی بودن بخش اول را مورد سئوال قرار نمی دهند با توجه به سبک ادبی پیشگویی گرایانه رویاهای دانیال پی میبریم که این بخش ها در دوران هلینیستی ( یعنی زمان حکومت یونانی ها بر اورشلیم ) به رشته تحریر درآمده اند و به آن سبک ادبیاتی متعلق اند که در آن دوران بوجود آمده اند و به احتمال زیاد شش بخش اول نوشته خوددانیال است.</p>
<p>&#160;</p>
<p> <span id="more-178"></span>
<p>به طور کلی میتوان بیان کرد که دانیالی که خود رویا میبیند ارتباطی با دانیالی که رویاها را تعبییر میکند و مقامی در دستگاه دولتی دارد و مورد حسادت رقیبان قرار میگیرد ندارد .در این بخش ها می بینیم که دانیال نیز مانند نبوکد نصر رویاهایی می بیند که از تعبییر آن عاجز است و برای پی بردن به معنای آنها ازفرشته ایی کمک می گیرد . ظاهراٌ رویاهای دانیال ( باب های ۱۲-۷ ) وقا یعی از دوران سلطنت بلشصر تا کوروش دوم را بیان می کنند ( در حالیکه این رویاها زوال فرمانروای سلوکیان بر فلسطین را پیشگویی می کنند )    <br />نظریات درباره بازگشت دانیال به سرزمین مقدس متفاوت است برخی براین باورند که او در زمان کوروش به هماره دیگر یهودیان به اورشلیم بازگشته و برخی دیگر معتقدند که او به شوش رفته و تا زمان مرگش در همانجا مانده است بر طبق میداراش ربا یا تفسیر غزل غزل های سلیمان دانیال در سرزمین مقدس اسرائیل از دنیا رفت .    <br />در اکثر کتب اسلامی به داستان زندگی دانیال پرداخته شده است در لغت نامه دهخدا آمده که دانیال نبی در بیت هارون علیا به دنیا آمدو در سراب سلطنتی بابل مدفون شد. بنابر اردشیر نامه شاهین شیرازی شاعر فارسی – یهودی قرن چهاردهم میلادی دانیال از مهمترین کارمندان دربار اردشیر / بهمن بوده که به همراه استر و مردخای از فاجعه یهودیان در قلمرو ایران جلوگیری کرده است او ملقب به نبی الله و معاصر عزیز بوده است که در سال( ۵۶۸ ق . م) به اسارت درآمد و به بابل فرستاده شد پس از درگذشت بخت النصر ( نبوکد نصر ) ازجانب بهمن پسر اسفندیار به بیت المقدس باز گردانیده شد و از آنجا به اهواز و شوش رفت .    <br />در جایی دیگر گفته شده که وقتی پادشاهی به کیارش رسید به بهمن نوشت که با بنی اسرائیل مدارا کند و اجازه دهد هر جا میخواهند سکنا گزینند و یا به سرزمین شان باز گردند و هر که را میخواهند فرمانروای خود کنند و اسرائیلیان دانیال پیغمبر را برگزیدند .    <br />ادامه دارد &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=178</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایران شناسی : پیامبران مدفون در ایران</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=177</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=177#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 10:37:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هما شهرام بخت</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[ایران شناسی
پیامبران مدفون در ایران 
سرزمین مقدس یهودیان بارها تحت تجاوز دولت های مختلف قرار گرفت. زمانیکه نبوکد نصر پادشاه بابل بر اورشلیم دست یافت. آنجا را ویران کرد و یهودیان را به اسیری به بابل برد از آنجایی که دولت بابل بر سرزمین های پارس و ماد حکومت میکرد برخی از یهودیان در شهرهای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ایران شناسی</p>
<p>پیامبران مدفون در ایران </p>
<p>سرزمین مقدس یهودیان بارها تحت تجاوز دولت های مختلف قرار گرفت. زمانیکه نبوکد نصر پادشاه بابل بر اورشلیم دست یافت. آنجا را ویران کرد و یهودیان را به اسیری به بابل برد از آنجایی که دولت بابل بر سرزمین های پارس و ماد حکومت میکرد برخی از یهودیان در شهرهای ایران سکونت داده شدند .<br />
وقتی کوروش انشانی در سال ۵۳۸ قبل از میلاد بر دولت بابل ظفر یافت ؛ به یهودیانی که در آنجا زندگی میکردند اجازه داد به کشور خود باز گردند. عداه ای از یهودیان به موطن خود بازگشتند و عده ای دیگر همچنان به سکونت خود در بابل و ایران ادامه دادند . به آن عده از یهودیانی که در ایران زتندگی میکردند سمت های دولتی اعطا شد و برخی همانند نحمیا که ساقی اردشیر بود و مردخای که سمتی در دستگاه خشایارشا داشت توانستند به دربار ایران راه یابند بعضی از این یهودیان انبیایی بودند که به ایران مهاجرت کردند ودر نقاط مختلف این کشور وفات یافتند بنا بر عقیده روحانیون یهودی – ایرانی تنها محل دفن چهار نفر از انبیا بنی اسراییل  مستند است :<br />
استر و مردخای در همدان  دانیال در شوش  و حبقوق در تویسرکان . احتمال دارد دیگر انبیایی که تصور میشود در ایران دفن شده اند اشخاصی به همین نام بوده باشند یا آتشکده هایی که زرتشتیان ایرانی برای حفظ آن اماکن آنها را به انبیا بنی اسراییل یا دیگر انبیایی که بعد از دوران حضرت عیسی بودند نسبت داده اند .<br />
موضوع دیگر این است که گفته می شود بعضی از این انبیا در کنار رودخانه دفن شده اند . ممکن است این افراد از قوم صابئین بوده باشند که در کنار رودخانه زندگی میکرده اند و ربطی به انبیا نداشته باشند و این مطلب به تحقیقات گسترده ای نیاز دارد . آنچه در ذیل خواهد آمد مختصری درباره زندگی و محل دفن برخی از این انبیا است .   </p>
<p>دانیال نبی<br />
دانیال یعنی خدا حاکم بر من است او پسر یوضا یا یوحنابن یوشیا است که نسبش به داوود نبی میرسد او در زمان سلطنت یهویاقیم ( ۶۰۶ ق . م ) به اسیری به بابل برده شد دانیال با دوستان خود حنینا و میشائیل و عزریا برگزیده شدند تا در دربار نبوکد نصر بابلی خدمت کنند او در زبان وعلوم کلدانیان پیشرفت کرد اما خود را با غذاها ونوشیدنی های آنان آلوده نکرد خداوند به او علم تعبییر خواب را عطا کرد و بدین وسیله به حکومت بابل و ریاست سلسله علما و کهنه منصوب گشت .<br />
او در زمان حکومت بلشر معنای کلامی را که در میهمانی پادشاه دستی بدون ساعد آن را برروی دیوار نوشت معنا کرد و باز هم مقام او بالا رفت .<br />
پس از بلشر پارس ها بابل را فتح کردند و داریوش مادی بر بابل سلطنت نمود او دانیال را بر صدو بیست نفراز شاهزادگان ریاست داد و این امر موجب حسادت شاهزادگان شد . پادشاه علیرغم میل باطنی خود دانیال را در چاه شیران انداخت دانیال به خداوند پناه برد و خداوند او را حفظ کرد و نجات داد ( در کتاب اپوکریفایی بعل و اژدها آمده که در آن شب فرشته ایی حبقوق نبی را از یهودیه به دیدار او در بابل برد و حبقوق به همراه خود سه عدد قرص نان برای شام دانیال برد )<br />
او همواره مورد عنایت داریوش مادی و کوروش بود و تا زمان مرگش هرگز از فرمان خداوند سرپیچی نکرد </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=177</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روستای کلاک بالا</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=171</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=171#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 19:21:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اعظم خدا کرمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفر گردشگری]]></category>
		<category><![CDATA[آْيينها]]></category>
		<category><![CDATA[اعظم]]></category>
		<category><![CDATA[اماكن]]></category>
		<category><![CDATA[امامزاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالا]]></category>
		<category><![CDATA[تاريخي]]></category>
		<category><![CDATA[تاريخچه]]></category>
		<category><![CDATA[تكيه]]></category>
		<category><![CDATA[جشن]]></category>
		<category><![CDATA[جغرافيايي]]></category>
		<category><![CDATA[حمام هاي]]></category>
		<category><![CDATA[حيدر]]></category>
		<category><![CDATA[شهرتهاي خانوادگي]]></category>
		<category><![CDATA[عروسي]]></category>
		<category><![CDATA[قديمي]]></category>
		<category><![CDATA[كلاك]]></category>
		<category><![CDATA[محلهاي]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبي]]></category>
		<category><![CDATA[مراسم]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مشاغل]]></category>
		<category><![CDATA[مشاهير]]></category>
		<category><![CDATA[موقعيت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=171</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
تاریخچه کلاک 
بر اساس نوشته ی خانم معصومه تقی خانی در کتاب سرزمین جاوید اثر ذبیح الله منصوری آمده است در ازمنه قدیم دریای پهناوری در در مرکزی وجود داشته که ساکنین نواحی مرکزی و تا حدودی شرقی ایران بر اثر خشک شدن این دریا به سمت نواحی جنوب کوههای البرز و مازندران کوچ کردند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#160;</p>
<p><strong>تاریخچه کلاک </strong></p>
<p>بر اساس نوشته ی خانم معصومه تقی خانی در کتاب سرزمین جاوید اثر ذبیح الله منصوری آمده است در ازمنه قدیم دریای پهناوری در در مرکزی وجود داشته که ساکنین نواحی مرکزی و تا حدودی شرقی ایران بر اثر خشک شدن این دریا به سمت نواحی جنوب کوههای البرز و مازندران کوچ کردند و از دامنه الوند تا دشت قزوین که شرایط مساعد تری برای زندگی داشته اند برای زندگی انتخاب کردند. از شواهد و آثار به دست آمده به نظر می رسد که تعدادی از این مهاجران در منطقه کلاک ساکن شدند. در سالهای متمادی بعد از آن به خاطر وجود موقعیتهای خوب استراتژیکی مکانی برای تجمع گروه راهرنان گردید. راهزنان برای پنهان شدن و کمین کردن ، قلعه ای بر فراز تپه ای بلندکه بر راههای اصلی مشرف بود احداث کرده بودند که این قلعه با راههای زیر زمینی متعددی داشته است محل مناسبی برای مخفی شدن آنها از چشم کاروانیان بود . این وضع چند سالی به همین وضع ادامه داشت و موجب وحشت می انداخت . اما بر اثر زلزله ای این قلعه فرو ریخت و با عث پایان یافتن سلطه راهزنان در این منطقه شد . این قلعه در میان مردم کلاک به&quot; قلا ‍‌‌‍&quot; معروف است .از این قلا متأسفانه آثاری به جا نمانده است . تنها با دقت زیادی می توان اثری از آن یافت . </p>
<p>سالخوردگان کلاکی نقل می کنند که در کوهی معروف به &quot; سرداووک&quot; سنگهایی وجود داشت که بر روی آنها نوشته هایی به خط میخی و یا تصویر دیگچه ای حک شده بود که در حال حاضر این اشیا وجود ندارند. </p>
<p> <span id="more-171"></span>
</p>
<p>اما در گذشته نه چندان دور در زمان زمامداری شاه عباس صفوی شخصی به نام عبدالله خان و دامادش محمد حسین قرقانی که در در منطقه هرات در افغانستان که در آن زمان تحت سلطه ایران بود قیام کردند. شاه عباس بعد از سرکوبی قیام آنها این دو نفر را به منطقه کلاک تبعید کرد . عبدالله خان چند سالی در کلاک زندگی کردند و می توان گفت که بر آنجا حکومت میکرده است . او قلعه عبدالله خان در گرمدره را ساخت که بقایای آن باقیست . هم اکنون افرادی با نام خانوادگی عبدالله خانی در کلاک زندگی می کنند . بعد از اوحکومت به دست اصغر سلطان رسید &#8230; </p>
<p><b><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image002.jpg"><img title="clip_image002" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="106" alt="clip_image002" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image002_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a></b><b></b></p>
<p><b></b></p>
<p><b><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image004.jpg"><img title="clip_image004" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="171" alt="clip_image004" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image004_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a></b><b></b></p>
<p><strong>موقعیت جغرافیایی</strong></p>
<p>کلاک منطقه ای در سمت شمال شرق شهرستان کرج واقع شده است . این منطقخه از سمت غرب به پل قدیمی کرج ئو آابدی های خلج آباد و کلاک نو و از سمت جنوب به منطقه سرحد آباد از شمال به کوههای دشته و در نهایت ازسمت شرق به به مناطق گرمدره و کوهک و وردآورد محدود می باشد . در حقیقت کلاک اولین منطقه است که محل زندگی اقوامی بوده است . بعدها با ازدیاد جمعیت آنها مناطق دیگری مانند سرجوب ، حصار ، سرحدآباد ، و قصبچه کرج را به وجود آورده است . و در اصل روستای کلاک بالا ،سر منشأ به وجود آورنده شهرستان کرج می باشد . </p>
<p>این منطقه کوهستانی و خوش آب هوا در گذشته چشمه های متعددی داشته است اما در حال حاضر فقط یکی دو چشمه آن باقی مانده است .</p>
<p><b><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image006.jpg"><img title="clip_image006" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="171" alt="clip_image006" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image006_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a></b><b></b></p>
<p><b></b></p>
<p><b></b></p>
<p><b>اماکن تاریخی و مذهبی کلاک </b></p>
<p><b>تکیه اعظم کلاک </b></p>
<p>مکانی قدیمی بر فراز کوهی در کلاک بالا قرار دارد که اکنون آن را با نام تکیه ی حبیب ابن مظاهر می شناسند مکانی مقدسی برای ساکنان قبلی و فعلی منطقه کلاک بوده است. قدمت آن به طور کامل مشخص نیست اما قدیمیها از پدران خود شنیده اند که پدرانشان آنجا را به یاد دارند. در این مکان مقدس سالهاست که در دهه محرم مراسم تعزیه اجرا می گردد. در همین مکان نیز امامزاده ای معروف نیز وجود دارد که به امامزاده تقی معروف است و به صورت نوری در شکاف کوه ظاهر شده است . مردم منطقه به آن اعتقاد زیادی دارند و معجزات و کرامات زیادی از آن دیده اند. اکنون متولی این امامزاده آقای محمد اسکندری از بومیهای منطقه است.</p>
<p><b></b></p>
<p><b></b></p>
<p><b></b></p>
<p><b>امامزاده حیدر </b></p>
<p>امامزاده حیدر بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب از نوادگان امام سجاد (ع) که یکی از مکانهای تاریخی و مذهبی کلاک است . می گویند زمانی که روسها به ایران حمله کرده بودند صدمات زیادی را به صحن این امامزاده وارد کرده بودند گویا به دنبال گنجی بوده اند یا فقط هدفشان آسیب رساندن به اماکن مقدس مسلمانان بوده است به هر حال بنای قدیمی امامزاده را به کل ویران کردند و بنای جدید به همت اهالی منطقه بازسازی شده است . </p>
<p><b><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image008.jpg"><img title="clip_image008" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="160" alt="clip_image008" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image008_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a></b><b></b></p>
<p><b></b></p>
<p><b>حمام های قدیمی کلاک بالا </b></p>
<p>در گذشته کلاک بالا دارای دو حمام خزینه ای بوده است حمام میان ده و حمام بید درخت یا وی درخت حمام میان ده به طور کامل ویران شده و روی آن را بناهای جدید گرفته است . اما حمام وی درخت هنوز باقی مانده است و تا چند سال قبل از آن استفاده می شده است . فضای داخلی حمام از یک سالن نسبتاً بزرگ تشکیل شده است که در کنار آن حوض بزرگ و گودی به نام خزینه قرار داشت و حوض کوچکتری در قسمت دیگر سالن به نام حوضچه قرار داشت . </p>
<p><b><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image010.jpg"><img title="clip_image010" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="155" alt="clip_image010" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/clip_image010_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a></b><b> </b></p>
<p><b></b></p>
<p><b>آْیینها و مراسم مردم کلاک </b></p>
<p>در گذشته مراسم های متفاوتی در میان مردم کلاک رایج بود . از جمله مراسم عروسی ، مراسم شب یلدا ، مراسم شب چهارشنبه سوری &#8230;..</p>
<p><b>مراسم جشن عروسی</b><b></b></p>
<p>در گذش مراسم عروسی به اختصار نبود و سه شبانه روز به طول می انجامید.مراسم با پختن نان عروسی که معروف به &quot;آرد لاووک کنان&quot; بود آغاز می شد. تعدادی از زنان فامیل جمع می شدندو برای خمیر درست کردن و پختن نانها با هم همکاری میکردند. بعد از نان پختن نوبت به خرج بار عروسی بود که شامل مقداری بلغور، لوبیا سفید، خامک ، جوی کوبیده، چای، روغن محلی ، کله قند ، شکر و صابون که خانواده دامادآنها را داخل مجمعهای بزرگ گرد مسی قرار داده و بر سر خویشاوندان داماد میگذاشتند و به طرف خانه ی عروس می فرستادم . بعد از بردن خرج بار از اقوام دعوت می کردند تا به خانه ی داماد آمده و به اصطلاح شب &quot;هرزه برزان&quot; را برپا می کردند . &quot;شام هرزه برزان&quot; آش شله بود که برای پذیرایی از مهمانان تدارک دیده می شد و بسیار خوشمزه و خوش طعم بود. شب هرزه برزان با رقص و پایکوبی سپری می شد و تا آخر شب ادامه داشت . روز دوم حنابندان بود که ناهار آبگوشت و شب آش کشک تدارک می دیدند. شب حنابندان خانواده داماد یک کیسه حنایک یا دو کله قند و مقداری شیرینی داخل مجمع گذارده برسر گرفته و با ساز و دهل به طرف خانه عروس رهسپار می شدند. مراسم حنابندان انجام میدادند. صبح روز عروسی عروس را به حمام می بردند. در داخل حمام در یک تشت مقداری حنای خیس کرده و هر دختری که مایل بود به امید گشایش بخت حنا بندان میکرد.. وقتی عروس از حمام خارج می شد برای او اسفند دود کرده و با ساز و دهل او را به خانه می بردندعصر توسط یکی از زنهای روستابا لوازمی بسیار سادآرایش می شد. خانواده داماد با دو سه الاغ برای بردن جهیزیه و عروس می آمدند. تا آخر شب به رقص و پایکوبی مشغول می شدند. و بدین ترتیب مراسم عروسی به پایان می رسید. </p>
<p><b>مشاغل مردم کلاک </b></p>
<p>مردم کلاک در گذشته به مشاغلی از قبیل دامداری و کشاورزی مشغول بودند . اکثر باغها و مزارع در جنوب و جزء دشت کرج و در حاشیه رودخانه قرار داشته است . در تابستان به به این باغها کوچ می کردند و بعد از برداشت محصول به خانه های خود در روستا بر می گشتند.</p>
<p><b></b></p>
<p><b>محصولات کشاورزی</b></p>
<p>کلاک به علت دارا بودن خاک حاصلخیز تنوع محصولاتی دارد. انواع درختان میوه مثل انار ، انجیر، توت و کاشت انواع حبوبات و گندم و جو از محصولات کشاورزی بود. </p>
<p><b></b></p>
<p><b>قدیمی مساجد قدیمی کلاک </b></p>
<p>روستا ی قدیم کلاک شامل سه بخش بید درخت ، میان ده و پایین ده که اهالی به نام محلهایشان نامیده می شدند مثل وی درختی و&#8230;. </p>
<p>در گذشته روستای کلاک دارای دو مسجد بوده است . مسجد میان ده و مسجد خیار جار . علت این وجه تسمیه نیز این بوده است که در اطراف مسجد کرتهای خیار بود و خیار کشت می شده است. از مسج خیار جار اثری نیست و در حال حاضر در محل سابق آن پایگاه بسیج بنا شده است . اما مسجد میان ده هنوز برپاست و بازسازی شده است.</p>
<p><b>شهرتهای خانوادگی و مشاهیر کلاک </b></p>
<p><b></b></p>
<p>در زمانهای دور در کلاک مردم را با نام محلهایشان می شناختند اما بعدها با شناسنامه دار شدن افراد با نامهای خانوادگی از قبیل اسکندری ، شاه محمدی ، عبدالله خانی ، میرالی ، غفرانی ، ابوالحسنی و &#8230;. </p>
<p>در گذشته کلاک مانند سایر نقاط ایران دارای مکتبی بوده است وملاها و ملا باجی ها به بچه ها درس قرآنی میدادند. اما بعدها با احداث مدارس نوجوانان به مدارج بالای علمی رسیدند از جمله برادارن اسکندری که در رشته ی گریم سینمایی در عرصه ی سینما خوش درخشیدند : استاد عبدالله اسکندری ، امیر اسکندری ، مجید اسکندر و خانم محبوبه اسکندری . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=171</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه ای از معماری ایران</title>
		<link>http://blog.inkaraj.com/?p=158</link>
		<comments>http://blog.inkaraj.com/?p=158#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 18:22:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ابراهیم محمدی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله ها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ باستان]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.inkaraj.com/?p=158</guid>
		<description><![CDATA[ 
هنر معماری در کشورهایی که صاحب تاریخ و فرهنگ باستانی هستند ، از مهمترین یایه های تمدن دیرینه ی آنها است و سرزمین ایران نیز با پیشینه مدنیت چندین هزار ساله خود ، دارای شاهکاری معماری کم نظیری است . شاید این علاقه و توجه ، سبب تداوم همیشگی این هنر شده است . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><a href="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/yazd.jpg"><img title="yazd" style="border-top-width: 0px; display: block; border-left-width: 0px; float: none; border-bottom-width: 0px; margin-left: auto; margin-right: auto; border-right-width: 0px" height="147" alt="yazd" src="http://blog.inkaraj.com/wp-content/uploads/2009/10/yazd_thumb.jpg" width="240" border="0" /></a> </p>
<p align="justify">هنر معماری در کشورهایی که صاحب تاریخ و فرهنگ باستانی هستند ، از مهمترین یایه های تمدن دیرینه ی آنها است و سرزمین ایران نیز با پیشینه مدنیت چندین هزار ساله خود ، دارای شاهکاری معماری کم نظیری است . شاید این علاقه و توجه ، سبب تداوم همیشگی این هنر شده است . تالارها ، ایوانهای ستون دار تخت جمشید تا قصرهای صفوی در اصفهان تا خانه های روستائی ، گنبدهایی که بر چهار قوس بنا شده ، صحن چهار ایوانی ، حیاط داخلی و حوض آن ، همه اینها از ویِژگی های معماری اصیل ایرانی است که در طول تاریخ معماری ایران پیوسته تداوم خود را حفظ کرده است .</p>
<p align="justify">از این رو باید نگاهی ویژه به مسئله معماری و باستانشناسی به خصوص معماری اسلامی مد نظر داشت . همواره بر آن شدیم که دور هم گرد آئیم تا آگامی موثر در این مهم براریم </p>
<p align="left">مسئول گروه باستانشناسی پژروهشکده ابراهیم محمدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.inkaraj.com/?feed=rss2&amp;p=158</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
